![]() |
![]() |
|
| هرچی |
|
این روزها که می گذرد تا نسوزم |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:19 توسط ساحر |
|
|
دیروز آخرین روزی بود که با یکی از استادامون کلاس داشتیم چقدر ۴ سال زود گذشت باورم نمی شه انگار همین دیروز بود که دانشگاه قبول شدم و حالا ...
واسه استادمون مراسم قدردانی گرفتیم نمی دونید چقدر غمناک بود اشک منم در اومد چه برسه به اونایی که همیشه چشماشون پر اشک استادمون خیلی از کار ما خوشش اومد اونم گریه کرد کلی عکس گرفتیم کلی خاطره از خودمون به جا گذاشتیم تا شاید اگه وقت عصا به دست گرفتن دوستامونو دیدیم فراموششون نکرده باشیم تا اگه یه روز تمام غصه های عالم قسمت ما شد یادمون نره که ما هم یه روز خوش بودیم و همون جوری که خوشی ها می رن بازم میان ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود دلم واسه این روزا تنگ میشه وقتی که آمدی به دنیا جمعی به تو خندان و تو بودی گریان چنان باش که وقتی رفتی جمعی به تو گریان و تو باشی خندان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:33 توسط ساحر |
|
|
دلم گرفته
اصلا این آدمای بد و خودخواه رو دوست ندارم تو رو دوست دارم که به فکر بقیه هم هستی و مرسی که به من سر زدی کاش همه آدما خوب و مهربون بودن خدایا
به اندازه تمام آدمای غمگین دنیا ناراحتم و غم دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!! از همه شما که فقط بلدید دل دیگرانو بشکنید ناراحتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:58 توسط ساحر |
|
|
فراموشم مکن هرگز فراموشت نخواهم کرد تو در من شعله عشقی که خاموشت نخواهم کرد کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 9:51 توسط ساحر |
|
|
سلام هم محله ای های عزیزم
من بالاخره اومدم می ترسیدم بمیرمو ... دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:26 توسط ساحر |
|
|
و تو شبگرد صمیمانه رویای منی که شمیم نفست و شهاب نگهت سایبان تن بی روح من است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:9 توسط ساحر |
|
|
حالا غروب که میشه بی خود دلم می گیره
مثل ماهی تو صاحلجون میده و می میره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:2 توسط ساحر |
|
|
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دلرباست به سوی من آید نگاهی ز دور نگاهی که با جان من آشناست +تو گویی که بر پشت برق نگاه نشانیده امواج شوق و امید کهباز این دل مرده جانی گرفت سراسیمه گردید و در خون تپید به سوی من آید نگاهی ز دور ز چشمی که چون چشمه آرزوست قدم می نهم پیش اندیشناک خدایا جه می بینم.... این چشم اوست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:37 توسط ساحر |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 16:12 توسط ساحر |
|
|
دوست داشتم پرنده بودم
ولی افسوس... دوست داشتم همیشه سفر کنم و سفر کردن چقدر شیرینه دوست داشتم مارکوپولو زمانم باشم ولی افسوس... آنچنان یکجا نشین شدم که می ترسم بپوسم در در دیوارهای تنگ این دنیا که عبور از خودش را بر من ممنوع کرده چقدر بی رحم است این دنیا گاهی فکر م کنم این چه عدالتیه که خدا پرنده ها را بال پرواز داده و ما را در بند پاهای سستی کرده که هیچ جا ما رو یاری نمی کنن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:24 توسط ساحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسافر روشنایی باز هم صادق شعر و موسیقی ( مرد شب) قلم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
قلم پسر غمگین نوای بی نوایی مجنون یار جوجو بیا بدو |
|
RSS
|